تبليغاتX
سیاسی_اجتماعی_کارگری
در بررسی آِخرین شماره نشریه شهروند به مطلبی در خصوص جنبش دانشجویی برخوردم،و این امر باعث شد علیرغم اینکه قصد داشتم پستی در مورد آزادی،اصول ،شرایط و اقسام آن را در صفحه نخست وب قرار دهم،در تصمیمم تجدید نظر کرده و مطلب آقای محمد قوچانی را در این پست درج نمایم.انصافا محمد در عین جوانی صاحب تجربه فراوان در زمینه نویسندگی و سردبیری است . مقالات و کتابهای وی عموما هم دارای بار علمی است و هم شیوائی و زیبائی خاص خود را دارد.

                                                

جنبش دانشجويي نماد توسعه سياسي نيست، نماد توسعه‌نيافتگي است.

 

از اين دو نفر كدام نام را مي‌شناسيد: مارشال دوگل يا كوهن بنديت؟

بدون شك نام دوگل نام آشنايي است؛ اما كوهن بنديت كيست؟

كوهن بنديت، رهبر جوان انقلاب 1968 دانشجويان فرانسه عليه ژنرال دوگل بود. «كوهن بنديت فرزند يك وكيل يهودي آلماني بود كه در زمان رايش سوم (عصر هيتلر) به سال 1933 به فرانسه گريخت و در فرانسه به دانشگاه رفت و رهبر گروه دانشجويان آنارشيست شد و در مه 1968 هنگامي كه در برابر دوربين تلويزيون فرانسه پليس اين كشور را تقبيح كرد، به يك اسطوره‌ تبديل شد. رهبر كمونيست‌هاي فرانسه يعني ژرژ مارشه كه از دانشجويان دل خوشي نداشت، كوهن بنديت را با عنوان يهودي آلماني سرزنش كرد. روز بعد دانشجويان به خيابان‌ها ريختند و فرياد برآوردند ما همه يهودي آلماني هستيم.» (چنگيز پهلوان: مجله انديشه جامعه، ش14، دي79)

كوهن بنديت گرچه نام آشنايي نيست؛ اما تيپ آشنايي است. چه بسيار دانشجوياني كه نام او را نشنيده‌اند يا نشان او را نديده‌اند اما بنديت را مي‌شناسند و به او تشبه مي‌جويند و او را الگوي خود مي‌دانند و خويش را شبيه او مي‌سازند: شورشگر و پرسشگر. پسري كه عليه پدران خويش مي‌شورد. دانشجويي كه ژنرال‌ها را به نبرد مي‌خواند. جواني كه پيران را به تاريخ مي‌سپارد. منتقدي ابدي كه حاكمان را نقد بلكه نفي مي‌كند و اينها همان تعريف جنبش دانشجويي است. اگر فرض كنيم كه دانشگاه زادگاه مدرنيته است و اگر گمان كنيم نسل اول ايدئولوژي‌هاي مدرن (ليبراليسم و سكولاريسم و اومانيسم) در دانشگاه زاده شده‌اند، جنبش دانشجويي هم فرزند اين خانه است و زاييده نسل دوم ايدئولوژي‌هاي مدرن (سوسياليسم و ماركسيسم و آنارشيسم). جنبش دانشجويي در ذات خود جنبشي چپ است. چپ عليه وضع موجود كه نه فقط سنت كه مدرنيته ليبرال است. اگر «دانشگاه مدرن» سنت‌هايي چون اشرافيت و مذهب را نقد مي‌كرد «جنبش دانشجويي» سرمايه‌‌داري و حكومت نمايندگي را نقد مي‌كند و اين نقد به ويژه در عصر جنگ سرد مهم‌ترين هويت جنبش دانشجويي بود. آن زمان كه سرمايه‌داري غرب به هوش آمده بود و با تاسيس جمهوري‌هاي شورايي در شرق جهان متوجه بحران جنبش‌هاي كارگري شده بود و با طراحي نظام تامين اجتماعي سعي مي‌كرد كارگران اروپاي غربي و آمريكاي شمالي را بخرد و جنبش‌هاي كارگري را اخته كند و متفكران ماركسيست را به تجديدنظر در مباني كارگري ماركسيسم وادار كند، فيلسوفان و نظريه‌پردازاني چون هربرت ماركوزه به هوش آمدند و در گوش دانشجويان خواندند كه «امروز جنبش دانشجويي نقش محلل و هموار‌كننده راه جنبش انقلابي را دارد.» (انقلاب يا اصلاح، ص30) همين تاويل‌هاي ماركسيستي بود كه در سال 1968 دانشجويان اروپا را برانگيخت كه وظيفه فروگذار شده توسط كارگران را كه به جزئي از بورژوازي تبديل شده بودند برعهده گيرند و نسل تازه‌اي از كمونيست‌ها را ايجاد كنند. آنان هدف خود را به درستي انتخاب كرده بودند: محافظه‌كار پيري كه ژنرال هم بود و جمهوري فرانسه را پادشاهي انتخابي مي‌ناميد. نمادها همه درست بودند: پيري، محافظه‌كاري، نظامي‌گري، سلطنت‌طلبي و از همه مهم‌تر؛ پدرسالاري. مطالبات هم روشن بود: جواني، انقلابيگري، صلح‌خواهي، جمهوريخواهي و سرانجام: جوان‌سالاري. تصويري تراژيك از اين مطالبات را برناردو برتولوچي در فيلم «رويايي‌ها» نشان داده است: اوج عصيان‌گري حتي عليه مناسبات اخلاقي و روابط خانوادگي. نبرد با سنت تا درون خانواده و روابط جنسي و خلق انسان‌نو كه هم با سنت مي‌جنگد و هم با سنت جديد (مدرنيته).

جنبش دانشجويي در چنين فضايي به ايران هم رسيد. همان‌گونه كه دانشگاه مدرن محصولي وارداتي به حساب مي‌آمد، جنبش دانشجويي نيز براي ايرانيان يك كالاي جذاب خارجي بود. به دشواري مي‌توان گفت پيدايش جنبش دانشجويي ايران نتيجه منطقي دانشگاه مدرن در ايران بود چرا كه انقلابي‌ترين دانشجويان ايران كساني بودند كه دانشگاه‌هاي غرب را ديده بودند و از اين جهت بيش از آنكه از درون مناسبات دانشگاهي ايران برخيزند ترجمه مناسبات خارجي و همتايان جهاني خويش بودند. تقليد اين مناسبات تا جايي پيش رفته بود كه مطالبات جنبش دانشجويي ايران- كه كشوري ماقبل سرمايه‌داري و بورژوازي بود- با مطالبات جنبش دانشجويي فرانسه- كه در گذار از سرمايه‌داري و بورژوازي به نقد و نفي آن رسيده بود- تفاوتي نداشت. اولين جرقه در 16 آذر 1332 زده شد. هر سه شهيد 16 آذر گرايش‌هايي چپ و چپ- ملي داشتند و به پاي آمريكايي قرباني شدند كه مظهر راست و راست جهاني محسوب مي‌شد.

در سال‌هاي بعد گردش به چپ دانشجويان و صورت‌بندي جنبش دانشجويي كامل شد. حادثه اول بهمن 1340 و ورود نظاميان به دانشگاه جنبش را در وضعيت انقلابي/چريكي قرار داد. در عين حال به دليل شرايط خاص ايران همزمان دو شاخه چپ‌گرا و اسلام‌گرا در جنبش دانشجويي ايران شكل گرفت و از دل همين دو گرايش يا از ادغام آنها سازمان‌هاي سياسي و شبه‌نظامي مانند فداييان و مجاهدين شكل گرفتند كه مصداق شورش پسران در برابر پدران بودند. جوانان چپ‌گرا، حزب توده و جبهه ملي را به سبب اهمال، ضعف، سستي و مماشات در برابر حكومت تحقير مي‌كردند. شايد اگر مصدق در قدرت مانده بود واقعا به دوگل ايران تبديل مي‌شد كه پيري بود محافظه‌كار و مخالف تغييرات سريع، همچنانكه جوانان مجاهدين خلق (اوليه) از بازرگان به همين سبب عبور كردند و او را كه پدر انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان بود واگذاشتند و مبارزه مسلحانه را جانشين مبارزه قانوني كردند. نبرد پدران و پسران با پيروزي انقلاب اسلامي ايران هم پايان نيافت. دمي اين پدر پير (بازرگان) را چريك پير خواندند كه هم ستايش بود و هم نكوهش. ستايش بود كه بازرگان هم «چريك» خوانده مي‌شد و به اين افتخار (!؟) نائل مي‌آمد و نكوهش بود كه بازرگان «پير» بود و به كار چريكان جوان نمي‌آمد. سرانجام فرزندان همان پدر، افرادي كه از درون انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان روئيده بودند و با آموزه‌هاي بازرگان و البته شريعتي «اسلام‌گرا» شده بودند بر او شوريدند و چنان كردند كه در 13 آبان 1358 با هجوم به سفارت ايالات متحده آمريكا ناقوس مرگ پدران و سقوط دولت موقت را به صدا درآوردند. چندي پدران و پسران به طعنه و كنايه روزگار گذراندند و يكديگر را با لقب‌هاي ناروا خواندند. در جنبش دانشجويي 1968 فرانسه دانشجويان اروپايي به جاي آنكه چهره‌هاي ملي خويش را پاس دارند و از شارلماني و ناپلئون و دوگل ياد كنند، ياد و نام و عكس‌ مائو و چه‌گوارا و لنين را گرامي مي‌داشتند. در ايران نيز به يكباره نمادهاي دانشجويان دگرگون شد و آنان نه فقط از مصدق و بازرگان كه از فاطمي و شريعتي هم عبور كردند و دل به بزرگاني مانند امام خميني و آيت‌الله مطهري دادند كه در نقد وضع موجود راسخ‌تر و اصولي‌تر از روشنفكران ديني و ملي بودند.

انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان به عنوان جناح اكثريت جنبش دانشجويي ايران در دهه 60 برخلاف ديگر همتايان خود در جهان به قدرت رسيدند و از مقام منتقدان ابدي حكومت به جزئي از حاكميت تبديل شدند و اين اتفاق در واقع مشابه اقدامي بود كه در جريان انقلاب فرهنگي چين رخ داد و در آن مائو از نسل جوان عليه بوركراسي وقت حزب كمونيست چين استفاده كرد و از بالاي سر نسل خود با نسل جديد رابطه برقرار كرد و انقلابي در انقلاب انجام داد همچنان كه انقلاب دوم را در ايران نامي برازنده تسخير سفارت آمريكا در تهران دانسته‌اند. بدين‌ترتيب جنبش دانشجويي ايران از سال 1358 تا يك دهه بعد از مقام نهضت به موقعيت نظام تغيير كرد و به جزئي مهم از نظم و نظام موجود تبديل شد كه خاصيت ضدنظم بودن را از آن مي‌زدود. مهم‌ترين فرآيند اين تحول پس از واقعه 13 آبان انقلاب فرهنگي بود كه در اتفاقي شگرف يك جناح از جنبش دانشجويي جناح‌هاي ديگر را حذف كرد و خود به جناح حاكم دانشگاه عليه دانشجويان و استادان تبديل شد. با وجود اين جناح دانشجويي در درون جمهوري اسلامي همچنان جناحي شورشي و انقلابي باقي ماند. رقيب تازه آن محافظه‌كاران درون حكومت بود كه در مقابل جوان‌گرايي دانشجويان مي‌ايستادند و مدافع روحاني‌سالاري، پيرسالاري و پدرسالاري بودند. اوج اين تقابل در جريان انتخابات دومين دوره مجلس شوراي اسلامي رخ داد كه در آغاز آن پيران محافظه‌كار قصد داشتند جوانان انقلابي را به تقليد سياسي از خويش بخوانند و دانشجويان توانستند با جلب نظر امام خميني در نفي تقليد سياسي و بيان اين جمله متهورانه كه انحصار سياست‌ورزي به روحانيت توطئه‌اي بدتر از توطئه جدايي دين از سياست است براي خويش مشروعيت ديني ايجاد كنند و در پايان كار دفتر تحكيم وحدت به عنوان ارگان سياسي دانشجويان جوان از ائتلاف حاكم منشعب شد و زمينه انشعابات سياسي بعدي در حاكميت را فراهم آورد.

جنبش دانشجويي ايران در دهه 60 به عنوان تنها جنبشي كه به قدرت رسيده بود به سرعت رفتارهايي فراتر از يك حزب سياسي از خود نشان داد. عناصر كليدي اين جنبش وارد نهادهاي امنيتي و قضايي شدند و از موضع راديكاليسم چپ در برابر نهادهاي اقتصادي و اجتماعي قرار گرفتند. جنبشي كه پرچمدار آزادي بود امنيت را بر آن ترجيح داد. در درون دانشگاه‌ها نيز انجمن‌هاي اسلامي به عنوان تنها نهادهاي دانشجويي تعريف شدند و حتي در برابر شكل‌گيري انجمن‌هاي دانشجويي اسلامي ديگر به‌خصوص انجمن‌هاي محافظه‌كار مقاومت مي‌كردند و خود را نوعي پارلمان دانشجويي با اكثريت تثبيت شده چپ و راديكال مي‌دانستند كه حاضر به انشعاب اقليت نبودند؛ كاري كه خود در گذشته انجام داده بودند و از تكرار آن نگران بودند. اين دوره اما در سال 1368 پايان يافت. با تغيير جهان، فروپاشي اتحاد شوروي و گردش به راست در ايران دولتي به قدرت رسيد كه خود را محتاج دانشجويان نمي‌دانست. رهبران اين دولت تكنوكرات‌هايي بودند كه با دانشجويان مرزبندي داشتند. جناح دانشجويي حاكميت وقت با هرگونه آزادسازي اقتصادي (سرمايه‌داري) مخالف بود و دولت جديد قصد آزادسازي اقتصادي داشت. دانشجويان با همين منطق سال‌ها قبل با بسط و توسعه دانشگاه آزاد اسلامي مخالف بودند و هرگونه خصوصي‌سازي آموزش عالي را رد مي‌كردند و در مقابل آن تجمع و تحصن مي‌كردند، اما دولت جديد مدافع دانشگاه آزاد اسلامي و خصوصي‌سازي آموزش عالي بود. دولت جديد در آغاز وزيري را براي آموزش عالي برگزيد كه دور از راي و نظر دفتر تحكيم وحدت نباشد اما با كاهش نفوذ اين دفتر در حكومت به‌خصوص قوه مقننه و قوه قضائيه و وزارت اطلاعات، وزير بعدي كاملا در جهت عكس نظر دفتر تحكيم وحدت انتخاب شد تا پيش از اين هر وزيري كه براي آموزش عالي ايران از سال 1360 بدين‌سو انتخاب شده بود يا مطابق ميل دفتر تحكيم وحدت بود يا در اثر مخالفت اين دفتر از قدرت خارج شده بود. از سوي‌ديگر با جلوگيري يا محدود ساختن ميتينگ سالانه دفتر تحكيم وحدت در13 آبان و تبديل آن به مراسمي دولتي، جناح دانشجويي حاكميت به نهادي كم‌اثر در قدرت تبديل شد. ميتينگ سالانه 13 آبان پس از انقلاب اسلامي جايگزين پاسداشت روز 16 آذر شده بود كه تغيير گفتمان‌ ايدئولوژيك جنبش دانشجويي از جناحي چپ‌گرا به جناحي اسلام‌گرا را نشان مي‌داد. اين نماد از دهه 70 توسط حكومت مصادره و سرانجام كمرنگ شد. همه اين شرايط سبب شد دانشجويان كه در دهه 60 از جنبش به جناح تبديل شده بودند بار ديگر به جنبش تبديل شوند و در برابر دولت قرار گيرند. اين بار هدف‌گيري آنها نه به سوي محافظه‌كاران كه جانب تكنوكرات‌ها بود. بدين ترتيب در مراسم 13 آبان از دانشگاه به سوي سفارت آمريكا حركت مي‌كردند و در راه مقابل ساختمان بانك مركزي عليه سياست تعديل اقتصادي و مقابل سفارت آمريكا عليه تنش‌زدايي شعار مي‌دادند و روي پرچم آمريكا رژه مي‌رفتند و آن را به آتش انقلابيگري خود مي‌سوزاندند. جنبش دانشجويي با احياي انقلابيگري خود قصد قدرت‌نمايي داشت غافل از آنكه شرايط جهاني تغيير كرده و عصر چپ‌گرايي به سر آمده است. به‌تدريج آموزگاران آنها ناگزير از مراجعه به كلاس‌هاي درس شدند و در توفيقي اجباري از جنبش دانشجويي به دانشگاه مدرن رفتند. درس‌هاي ناتمامي كه به علت تسخير سفارت آمريكا و سپس ورود به حاكميت نخوانده بودند را دوباره مرور كردند و بار ديگر دانشجو شدند. اين بار اما جوان نبودند، ميانسالاني ساده بودند كه دانش، آنان را فروتن كرده و از اراده‌گرايي دور مي‌ساخت. جنبش دانشجويي همواره نهادي اراده‌گرا بوده است و اراده‌گرايي مادر چپ‌گرايي است. اراده‌گرايي غرور بي‌انتهاي انسان جديد است كه در برابر جبرگرايي انسان سنتي قرار دارد. انسان سنتي بيش از اندازه فروتن است. جهان را بزرگتر از آن مي‌بيند كه انسان توان تغيير آن را داشته باشد اما انسان جديد بيش از اندازه گستاخ است. جهان را كوچك‌تر از آن مي‌بيند كه قابل تغيير نباشد و خود را بزرگ‌تر از آن كه بتواند جهان را دگرگون كند. بنابراين حتي اگر كارل ماركس گفته باشد تاريخ بايد تغيير كند تا جامعه تغيير كند، لنين روشنفكران انقلابي را قاتل تاريخ مي‌خواند. همين اراده‌گرايي بود كه پسران سال 57 را عليه پدران شوراند. سفارت آمريكارا فتح و دولت موقت را ساقط كرد و انقلاب فرهنگي را حاكم ساخت اما بازگشت به دانشگاه دانشجويان نسل سال 57 را فروتن ساخت. هنوز معلوم نيست دانش جديد يا سن بالا كداميك نقش بيشتري در فروتني اين نسل داشت. آنچه مسلم است اينكه اينان با فراگيري علوم تازه مانند حقوق و علوم سياسي و اقتصاد و علوم اجتماعي دريافتند كه تغيير جهان به اين آساني نيست و آزادي سياسي ريشه در آزادي اقتصادي دارد و شهروندي بدون سرمايه‌داري به‌دست نمي‌آيد. انتخابات رياست جمهوري سال 1376 روز پرده‌برداري از اين تحولات بود. نامزد منتخب اصلاح‌طلبان براي اولين بار در جمع دانشجويان و در دفتر تحكيم وحدت اعلام نامزدي كرد و از جيب خود كتابچه كوچكي را درآورد كه بر جلد آن عنوان قانون اساسي نقش بسته بود. اكنون روشن بود كه جنبش دانشجويي نه در پي عبور از قانون كه‌ به‌دنبال حاكميت قانون است و اين با ماهيت آنارشيستي آن تضاد داشت. با پيروزي نامزد دانشجويان در انتخابات رياست‌جمهوري، جنبش دانشجويي بار ديگر وارد حاكميت شد و به جناح دانشجويي حاكميت اصلاح‌طلب تبديل شد. نسل جديد دفتر تحكيم وحدت سرمست از بازگشت به قدرت، خواستار مشاركت در حاكميت بود. آنان براي انتخابات شوراها و سپس انتخابات مجلس نامزد معرفي كردند و در مقام حزب قرار گرفتند. تعداد بسياري از مديران وزارت كشور و مسئولان استانداري‌ها از ميان دانشجويان انتخاب شدند و نه‌تنها سياست‌ورزي كه حكمراني كردند. اما حاكميت دهه 70 مانند حاكميت دهه 60 نبود. ورود به قدرت مزاياي سابق را نداشت. بحران‌هاي سياسي در راديكال‌ترين شكل خود به صورت حوادث18 تير جلوه‌گر شد و جنبش دانشجويي به دو جناح محافظه‌كار و راديكال تقسيم شد. ورود به حكومت و سياست جنبش دانشجويي را از درون با بحران روبرو كرد. كساني كه شريك حاكميت بودند نمي‌توانستند رفتارهايي مانند اپوزيسيون نشان دهند و همين تناقض سبب شد به‌تدريج انشعاب‌هاي تازه‌اي در نهادهاي دانشجويي شكل گيرد و سرانجام اين جنبش متوقف شود و به‌صورت‌هايي پراكنده و دور از سياست درآيد. دفتر تحكيم وحدت از درون متلاشي شد و هنوز اميد احياي آن به صورت نهادي سراسري كه روزي وزير تعيين مي‌كرد و نماينده معرفي مي‌كرد وجود ندارد. احزاب سياسي كه در انقلاب فرهنگي از دانشگاه‌ها رانده شده بودند دوباره به دانشگاه‌ها بازگشتند و شاخه‌هاي دانشجويي خود را بر دفتر تحكيم وحدت ترجيح دادند؛ شاخه‌هايي كه وفاداري بيشتري به حزب مادر داشتند. كار به‌جايي رسيد كه برخي از همان دانشجوياني كه در دهه 60 عليه پدران خود شوريده بودند و با تسخير سفارت آمريكا سرنوشت ايران را دگرگون كرده بودند خطاب به نسل تازه دانشجويان گفتند وجود جنبش دانشجويي نه‌تنها نشانه توسعه سياسي نيست كه نماد توسعه‌نيافتگي سياسي است. چراكه اگر احزاب حرفه‌اي با سياستمداران حرفه‌اي و برنامه‌اي روشن براي اداره كشور وجود داشته باشد چرابايد امر عظيم قدرت و بازي بزرگان به دست جواناني بيفتد كه هميشه جوان نيستند و روزي از مقام دانشجو عبور مي‌كنند و بدون تعهدي به آينده در كار سياست دخالت مي‌كنند. اين دانشجويان سابق و سياستمداران فعلي درست مي‌گفتند اما حرف درست آنها چه دير و چه ناتمام بود. دير بود چراكه سال‌ها پيش از اين پدر اول مرحوم بازرگان كتاب بازي جوانان با سياست را نوشته بود و فراموش‌شده بود و ناتمام بود چراكه در درجه اول بايد رفتار خود اين دانشجويان نقد مي‌شد كه سي سال قبل با دخالت غيرحرفه‌اي در سياست، تاريخ ايران را دگرگون كرده بودند. در عين حال اين واقعيتي تلخ است كه وجود جنبش دانشجويي در هر كشوري – بخصوص كشورهايي كه مانند ايران حاكمان خود را از ميان دانشجويان جوان بر مي‌گزينند – نه نماد توسعه سياسي كه مظهر توسعه‌نيافتگي سياسي است و توسعه سياسي در اينجا به معناي وجود احزاب سياسي، سياستمداران حرفه‌اي، برنامه‌هاي حزبي و نظام حزبي است. در چنين نظامي حاكميت از آن كارشناسان و كارآموختگان است نه كارآموزان و نوآمدگان؛ چنان كه جناح دانشجويي ايران در دهه 60 چنين بود. سياست‌ورزي و حكمراني در اين نظام سياسي متكي به آموزش و تجربه است و تنها منبع آموزشي و تجربه پيران و كارآزمودگان‌اند. كار اصلي دانشجويان در اين نظام افزون بر دانش‌ آموختن و تجربه اندوختن نقد قدرت است اما نه از موضع رقيب حاكميت كه از مقام شهرونداني دانا و آگاه و نخبگاني جوان كه قصد وزارت و وكالت و رياست ندارند اما در سياست به عنوان ناظري خردمند دخالت مي‌كنند و اين دخالت جز نظارت نيست.

در سال‌هاي اخير دانشجويان ايران بيش از پيش به موقعيت واقعي خود آگاه شده‌اند وگرچه همواره استعداد ليدري سياسي داشته‌اند و در تداوم همان سنت نكوهيده پيش يادشده برخي از آنان چه در حاكميت و چه در اپوزيسيون، چهره رهبران فعلي و رهبران آتي جامعه ايران را به خود مي‌گيرند اما اكثريت دانشجويان از موقعيت نهادهاي علمي سخن مي‌گويند نه جنبش‌هاي سياسي. دانشجو در اين موقعيت ناظري مدني است نه بازيگري سياسي. نگهبان آزادي است نه پاسبان قدرت. انبان دانش است نه كيسه ايدئولوژي. رشد مباحث عقلي و علمي به‌خصوص در علوم انساني و افزايش دانشجويان غيرايدئولوژيك در اين سال‌ها اگرچه مي‌تواند تابعي از انسداد سياسي موجود باشد اما گامي واقعي در راه توسعه سياسي است چراكه دانشجو را به دانشوري حرفه‌اي تبديل مي‌كند كه درباره امور به‌جاي صدور احكام كلي مطالعات علمي و جزئي انجام مي‌دهد. اقتصاد يك علم است همچنان كه سياست و حقوق و جامعه‌شناسي. و اين علوم را دانشجويان از استادان بايد بياموزند نه از ايدئولوگ‌ها. همان استاداني كه پيرند و كهنسال و محافظه‌كار نه شجاع و پرهياهو و پرشروشور مانند ايدئولوگ‌ها.

دانش، محافظه‌كاري مي‌آفريند و ايدئولوژي، انقلابيگري. دانش به انسان فروتني مي‌دهد و ايدئولوژي تهور. دانشگاه، دانشجو و دانشور مي‌سازد و جنبش دانشجويي، ايدئولوگ و اينك در غياب جنبش دانشجويي چه خوب كه‌ به‌جاي ايدئولوگ‌، دانشور ساخته شود و سياستمدار كه اگر دانشجويي بخواهد به صورت حرفه‌اي در سياست دخالت كند به‌جاي جنبش دانشجويي بايد وارد شاخه دانشجويي احزاب سياسي شود و سپس مراتب ترقي را در آن حزب سياسي طي كند و آنگاه وارد پارلمان يا دولت شود و اين همان راهي است كه امروزه در جهان توسعه‌يافته بدان عمل مي‌شود. نه‌تنها دانشجويان ايراني كه حتي كوهن بنديت رهبر قيام دانشجويي 1968 امروزه يك سياستمدار حرفه‌اي است. به‌آلمان بازگشته و عضو حزب سبز آلمان است. در سال 1986 خود را نامزد شهرداري فرانكفورت كرد، اما در انتخابات شكست خورد. سردبير يك مجله است. فيلمي به نام «بازنگري يك انقلاب» ساخته كه درباره بيست سالگي انقلاب 1968 است و در آن به ديدار يكي از رهبران نسل جوانان انقلابي رفته است. او موهايش را كوتاه و مرتب كرده و به جاي تي‌شرت و شلوار جين، لباس سه تكمه به تن كرده و در آپارتماني لوكس در مانهاتان آمريكا زندگي مي‌كند و تاكيد مي‌كند: «من ديگر عليه دولت نمي‌جنگم حالا خودم جزئي از دولت هستم.» (چنگيزپهلوان، همان) و اين سرنوشت محتوم جنبش دانشجويي است: جنبش دانشجويي مُرد، زنده‌باد دانشگاه...

+ نوشته شده توسط مهدی فرنیان در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 15 |
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم، که سالها به اجبار خواهیم خفت. (دکتر علی شریعتی)

 

از زمانی که دولت نهم تشکیل شده است هر روز با یک پدیده روبرو می شویم. یک روز برق نداریم. یک روز، گاز نیست. روز دیگر باید بنزین را سهمیه بندی استفاده کنیم. قیمت مسکن به بیش از اندازه افزایش می یابد به گونه ای که نه تنها توان خرید آن افسانه می شود بلکه برای اجاره باید رقم های هنگفت پرداخت کنیم. مواد غذایی را باید با گران ترین قیمت تهیه کنیم و سه هزار تومان پول گوجه فرنگی بدهیم و برنامه ریزی به درجه صفر نزدیک می شود چون جایی برای برنامه ریزی کشوری وجود ندارد . همه در تعلیق هستند و جنگ هفتاد و دو ملت در کشور درگرفته است. همه در حال قربانی کردن دیگران برای منافع خود هستند.

روزگاری، میمونی را به همراه بچه اش در گرمابه ای انداختند. لحطه به لحظه درجه گرمابه را زیاد کردند. میمون ها ورجه وورجه می کردند. بالا و پایین می پریدند. به دیوار پنجه می کشیدند تا از آن بالا روند، اما امکانی وجودنداشت . زمین گرمابه داغ و داغتر و سر و صدای میمونها افزون می شد، تا این که میمون مادر تحملش طاق شد، بچه خود را گرفت و نشاند و به روی آن ایستاد تا از داغی زمین در امان باشد. حالا حکایت ماست دولت که باید مامن ما باشد ، گویی طاقتش از فشارها طاق شده و به روی ما نشسته است تا دمی از فشارها در امان باشد.

 دوستان اصلاح طلب خصوصا آقای خاتمی زمانی که دولت و صدارت را تحویل جناب احمدی نژاد می دادند می گفتند که محال است دیگر به قبل از دوم خرداد برگردیم. اکنون نه تنها به لحاظ فکری به سالها پیش از دوم خرداد برگشته ایم بلکه به لحاظ عملی نیز برگشته ایم. در دهه شصت به علت جنگ و کمبود سوخت و منابع برق بسیاری از شهرهای کشور قطع می شد. آن زمان دلیل مهم جنگ بود و ملت  نیز نه تنها آن موضوع را پذیرفته بلکه با آن همراه شده بودند و حتی خودشان با جان و دل با غول خاموشی و جنگ توامان مبارزه می کردند. اما اکنون چه توجیهی وجود دارد؟ ذخایر مملکت چه شده که حتی توان استفاده از آن برای مبارزه با خاموشی وجود ندارد؟چند روزی است که با دستاورد جدیدی از دولت نهم روبرو هستیم. نیمه های شب بی آن که کسی متوجه شود برق منازل شهر تهران قطع می شود و ساعاتی بعد مجددا وصل می شود! بگذریم ...
و اما اندر احوالات رد صلاحیت گسترده اصلاح طلبان و برخورد جناحی محافظه کاران!
چند روزی است که حسب اعلام شورای اجرائی هشتمین دوره انتخابات مجلس هشتم صلاحیتهای کاندیداها اعلام شده است، منتها فقط برای محافظه کاران! و اصلاح طلبان تنها گرم کننده فضای انتخاباتی بودند و دیگر نیازی به حضور آنها نیست.باری تمامی اصلاح طلبان استانها و اکثر اصلاح طلبان تهران رد صلاحیت شدند.با نگاهی اجمالی به اسامی و لیست رد صلاحیت شده ها انسان دچار شگفتی می شود! که چطور افرادی که زمانی وزیر، استاندار، فرماندار، نماینده مجلس و ... در این کشور شده اند و برخی از مناصب حساس و پستهای کلیدی در اختیار آنان بوده است، صلاحیتشان رد شده است.برخی از نمایندگان مجلس هفتم،ششم،پنجم و ... هم رد شده اند. با این تفسیر اگر این افراد صلاحیت ندارند چطور به تصویب قانون پرداخته اند؟ و یا وزرای رد صلاحیت شده، چطور از مجلس رای اعتماد گرفته بودند؟ آیا با وجود این محل اشکال بهتر نیست قوانین مصوب در مجالس پیشین را بایگانی کرده و آنها را از نو بنویسیم؟ البته برای این کار ،حتی به نمایندگان دولتی مجلس هم زحمت ندهیم و به یکباره نوشتن و تصویب قوانین را به عهده دولت و شورای نگهبان بگذاریم؟!
آیا یک اراده سیاسی قوی پشت این رد صلاحیتها وجود ندارد؟! این است مصداق اتحاد ملی و انسجام اسلامی؟! آیا با این نحوه عمل امنیت ملی ما زیر سئوال نمی رود؟!به راستی دلسوز واقعی نظام کیست؟ آیا با این برخوردها فرمایشات امام (ره) زیر پا گذاشته نشده است؟
علی ای حال! امیدوارم مسئولان عالی رتبه نظام اجازه ندهند حیثیت انقلاب و اصل انتخابات عادلانه و آزاد در جمهوری اسلامی این گونه توسط افراد سطحی نگر و قشری زیر سئوال برود...
 
+ نوشته شده توسط مهدی فرنیان در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 16 |