روزها از پس هم می آیند و مجال کوتاهترین صبر و تامل در نظام آفرینش نیست. انسان عصر جدید میان سنت و مدرنیته دست و پا می زند. رهاورد مدرنیسم گسستن زنجیر مطلق گرایی و ذات انگاری و رها شدن انسان در دریای اندیشه است. اینک در فضای پست مدرنیسم، بازجویی و کشف مسیر در دریای پیش رو ، قطب نمایی جز اندیشه و خرد فردی نمی شناسد. از سوی دیگر سامان دانایی ذهنی افراد گاهی علت و گاهی معلول افکار دیگر است و در نهایت اینکه بر مبنای همین اصول، دریافتها و پندارها، شاکله اصلی زندگی یک فرد بنیان می یابد.

اما در اغلب مواقع فرد نمی تواند مفاهیم و اندیشه های خود را بر روند زندگی شخصی خود استوار سازد. اینجاست که نوعی بی خویشتنی یا به عبارت بهتر یأس بر وی مستولی می گردد و فرد نمی تواند بین دو ساحت اندیشه و عمل پیوند لازم را برقرار سازد. عدم استفاده از پتانسیلها و ظرفیتهای بالقوه و از سوی دیگر روزمرگی حاکم بر انسانها، خصوصا در جوامع جهان سوم نوعی رخوت و یا محافظه کاری را بر اندیشه و کردار تحمیل کرده و آرمانهای آزادیخواهانه و افکار بلند به مرور زمان مستحیل می شود و لاجرم افکار متصلب بر افکار پویا و مصلحت اندیشی ها بر آرمانها و اخلاق غلبه یافته و انسان از حالت فعال مایشاء خارج شده و در مسیر گریز ناپذیری گام می نهد.به تعبیر دیگر مبنای عمل آزاد از آن گرفته شده است.اسفناک تر اینکه در مقولاتی مثل عشق،کار ، جامعه و بطور کلی زندگی با تساهل و تسامح برخورد شود.بعبارت دیگر به حداقلها برای گذر عمر توجه شود و زندگی حالت ماشینی پیدا کرده و احساس ، روح و سرزندگی از جامعه و خلوت فرد رخت بربندد. چراکه عمق یافتن این ایستارها مستلزم کنش اجتماعی آزاد و درک صحیح از الگوی رفتار اجتماعی بین افراد است. امیدوارم با وجود تمام محدودیتهای موجود در جامعه، بتوانیم بین الگوی ذهنی، رفتاری و هنجاری پیوند و مودت را برقرار کنیم و روح بلندمان را با انتخابهای سطحی اقناع ننماییم.

